رقابت
![]() از یک هفته پیش بهم گوشزد کرده بودن که وقتی داری میری حواست باشه که ببریش. از اینکه این همه به فکر من بودن حس غرور میکردم. همش به خودم میبالیدم که می خوام بزرگترین حرکت زندگیم رو انجام بدم. وقتی حمید رو دیدم گفتم: حاضری یا نه؟ خوب تمرین کردی؟ سینه سپر کرد و گفت: من که اینقدر تمرین کردم از نفس افتادم. همچین دلم هری ریخت پایین. اما همچنان غرورم رو حفظ کردم و بهش گفتم: اگر من نتونم اول بشم مرد نیستم. ی پوزخندی زد و رفت. تو دلم آتیشی بود که نگو. رقابت بین هزار نفر از افراد کار کشته برگزار میشد. تعدادیشون رو میشناختم، برای همین سعی میکردم کار اونارو باخودم مقایسه کنمو نقصهامو برطرف کنم. زمان مثل باد می گذشت. شبا تا دیر وقت بیدار می موندم. دیگه داشتم شبی رو می گذروندم که فرداش رقابت شروع میشد. هر کسی رو میدیدم میگفت یادت نره ... خوب حواسم رو جمع کرده بودم که ی وقت یادم نره. شبش با کلی آرزو خوابم بردو صبح خیلی زود بیدار شدم. ی یا علی گفتمو برش داشتم و راه افتادم. وقتی رسیدم چند نفری اونجا نبودن، خوشحالو با انرژی ایستاده بودم تا همه رسیدنو رقابت شروع شد. سوت مسابقه زده شد و من خیلی خوشحال اومدم برش دارم که دیدم نیستش. اینقدر عصبانی شدم که داشت اشکم در میومد که البته درومد... گوله گوله مثل ابر بهار اشک میریختم که یکی اومد بالای سرم و گفت: سلام پسر گلم، قند عسلم چی شده؟ گفتم خانم اجازه! مدادمو گم کردم. اون خانومه اینقدر مهربون بود که رفت برام مداد آورد و خیلی با انرژی مسابقه نقاشیمو شروع کردم... صدای پای آب
صدای پای آب را در پهنه
کوهی شنیدم. به دنبالش دوان داوان دویدم. در راهش چه چیزها که ندیدم. باغی آباد،
گیاهانی سرسبز، هوایی بلوری. صدای پای آب چه ملودی دلنشینی دارد. ملودیش از سنگها
بال و پر گرفتست. از سنگهایی که در پهنه کوه رهاشده. بدنبال این صدا رفتم تا به دل کوه
رسیدم، دیدم این آب گرانبها از دل یک کوه پر از سنگ بر می آید. آه ای خدا ! دل کوه چقدر زلال و
مهربانست... پای صحبت یک درخت!
![]() داستان ما از اون قدیم
ندیما شروع میشه. فکر می کنید چندسال پیش؟ راستشو بخوایید خودمم نمی دونم ولی فقط
می دونم که اون موقع ها آدمی روی زمین نبود. خودمم این داستانو از اونی که برام
تعریف کرد شنیدم. کی؟ خوب معلومه دیگه، آقای درخت! البته این داستان نسل به نسل
گشته تا به اینجا رسیده. داستان ما از اینجا شروع
میشه که قدیم ندیما درختا مثل الان سرجاشون نمی موندنو همیشه در حال کوچ بودنو می
گشتنو جابجا میشدنو واسه خودشون بروبیایی داشتن، معمولا روزایی که کار نداشتن دست
زن و بچه رو می گرفتنو می رفتن گشت و گذار. لب رودخونه، بالای کوه، دشت و
بیابون... خلاصه کلی می گفتنو می خندیدنو شاد بودن. اونا می دونستن که خالقی دارن
که به اونا رسیدگی می کنه و اونارو دوست داره و درختاهم همیشه صبح و شب به یاد
خالقشون بودن و شکر نعماتش رو بجا می آوردن. این درختای قصه ما خیلی مهربون بودنو
برای هم نوع و غیر هم نوعشون ارزش قائل بودنو به همدیگه احترام می گذاشتن. به
حیوونا کمک می کردنو غذای اونارو فراهم می کردن و حیووناهم به اونا غذا می دادن. همه چیز مرتب و به موقع
انجام میشد. اگر توی زندگی یکدومشون مشکلی پیش می اومد همه جمع میشدن تا اونو حل
کنن. مثلا اگر یکی از درختا بدنش کم آب میشدو از حال می رفت فیل ها جمع میشدنو و از
آب رودخونه مقداری آب می آوردنو به ریشه هاش میزدن تا به هوش بیاد یا اگر حیوونی
گرما زده میشد چند تا درخت دورش جمع میشدنو سایشونو می انداختن روش تا خنکش میشدو
چند تا از میوه های آبدارشونو بهش میدادن تا حالش جا بیاد.جون دلم براتون بگه که
اونا همیشه بهم کمک می کردن تا زندگیشون زیباتر بشه، و در برابر هر کاری که برای
هم انجام میدادن هیچ انتظاری از هم نداشتنوو همیشه شاکر بودند. چشم تو هم چشمی
اصلا معنا نداشت. هر کسی می رفت دنبال جفت خودش، هم کف خودش، مثلا هیچ وقت افرا و
چنار با هم ازدواج نمی کردن، چرا که می دونستن شرایط خانوادگیشون باهم فرق می کنه.
توقعشون توی ازدواج سربه آسمون نمی کشید و باهم میساختن. یه شعر معروفی هم داشتن
به این صورت: حیوونا و درختا اعضای یکدیگرند
که در آفرینش به هم کارگرند. خلاصه هر قسمت و حکمتی
هم از سمت خالقشون براشون مقدر می شد به روی دو دیده می گذاشتنو بهش عمل می کردن.
یک روز از سمت خالقشون پیامی رسید که امتحانی بزرگ در راه است. خالق به درختان گفت
تا روزی معین بر روی زمین بایستید و از جای خود تکان نخورید و به حیوونا گفت که
شما باید نگهبان درختان باشید و از آنان برای همیشه حفاظت کنید. و گفت که اگر به
امر من عمل کنید شما را مژده سرزمینی وسیعتر و زیباتر از زمین را می دهم که در آن
در کنا رجفتتان آرامشی پایان ناپذیر گیرید. این آقای درخت قصه ما
خیلی دلش پر بودو از اینجا به بعدو خیلی با آه و ناله برام تعریف کرد. گفت: بعد از اون قضیه
همه قبول کردندو خیلی خوشحال هر کسی هر کجا بود همانجا ایستاد. افرادی در کوه ها،
افرادی در کنار رودها، افرادی درحال عبادت و... سر جای خود ماندند. بعد از مدتی
دیدند که موجودی جدا از موجودات دیگر بر روی زمین شروع به زندگی کرد. هر روز به
تعدادشان افزوده میشدو در پی نیاز های خود هر روز جان هزارها تن ازما درختان و
حیوانات می گرفتند و اصلا خیالی برایشان نبود. ما و حیوونا راضی بودیم که در جاهای
مفید استفاده شویم و از جان دادن هراسی نداشتیم چون به سوی پروردگارمان بازخواهیم
گشت اما آنها از ما سوء استفاده هم می کردند. در پی حرص و طمع خود، چه بی حرمتی
هایی به خالق ما، طبیعت و حتی به خودشان نکردند. پدران ما تمام جنگ ها و خونریزی
های آنها را دیده اند و نسل به نسل تعریف کرده اند. بله ، آنها انسان بودند، پدران
شما، آنها که اگر می دانستند ما چگونه زندگی می کردیم، هیچگاه دست به چنین اعمال
زشتی نمی زدند. اگر می دانستید خالق همه ما چقدر مهربان است و حکمتش دلیلی دارد
هیچگاه منکر او نمی شدید و کفر نمی ورزیدید... بعد از مدتی دیدم که
صدایی از اون نمیادو خیلی آرام سر بر سینه خاک گذاشت و از دنیا رفت. و من آنچنان
محو صحبت های او شده بودم که وقتی به خودم آمدم دیدم که با اره اونو بریدمو
زندگیشو به پایان رسونده بودم... مدتی که هر وقت توی
خیابون راه میرم، می بینم که درختها دارن با همه حرف می زنن اما هیچ کس به اونا توجه
نمی کنه. کاش میشد کمی هم به حرف درختها گوش می کردیم... اوج
![]() خیلی از زمین اوج گرفته
بودیم و از فرودگاه کلی فاصله داشتیم. اونطرفام جایی برای فرود اومدن نداشت. به
مسافرا چیزی نگفتیم، آخه اینجور مواقع به همین سرعت به مسافرا چیزی نمی گیم، چرا
که اگر مسافرا بفهمن یه حرفایی می زنن که انگار سقوط کردیم. اینطوری ما بهتر به
کارامون می رسیم و تصمیم می گیریم. جالب بود! همچین بگی نگی
داشت بارون می گرفت. از اون بالا که ابرا رو نگاه می کردی، حتی سیاهیشون هم لذت
داشت. خوب حواسمون رو جمع کرده
بودیم که نکنه یه وقت اتفاقی بیافته. از همون لحظات اول خدا و زندگی و مرگ و زن و
فرزند و ... همه اومد تو یادم. یاد دختر چهار سالم،سارا افتادم که وقتی داشتم می
رفتم گفت بابا دوست دارم، زودی برگرد. همسرم که انگار برقی توی چشماش بود، مثل
اینکه اونم فهمیده بود... همینطور وضع هوا داشت
بدتر و بدتر می شد، عرق از سرو روم داشت می ریخت. دستم داشت می لرزید. باد و بارون
اینقدر شدید شده بود که کنترل هواپیما از دستم خارج شده بود. مسافرا صداشون
دراومده بود، خودمون دیگه امیدی به زنده موندن نداشتیم و فقط برای آروم کردن
مسافرا می گفتیم که به زودی همه چیز درست میشه. فقط می گفتم خدایا تنها تو میتونی
کمکمون کنی. اینجور موقع ها مثل این دکترا که میگن از دست ما دیگه کاری بر نمیاد،
ما هم وقتی وضع هوا خیلی بد بشه می شیم مثل اونا همه چیزو میسپریم دست خدا که شاید
وضع هوا بهتر بشه و بخیر بگذره. توی فکر راه چاره بودم
که دیدم داره یه صدایی میاد. خیلی ضعیف بود... به همکارم گفتم تو این صدارو
میشنوی، گفت چه صدایی! گفتم همین صدا که میگه مرتضی، مرتضی... گفت شوخیت گرفته!
گفتم نه بخدا! در همین صحبتا بودیم که چنان باد شدید شد که یکی از بال های هواپیما
رو کند و هواپیما شروع کرد به سقوط... دیگه سو سوی امیدمون هم از بین رفت. خودمو مرده فرض کردمو
فقط اسم تک تک عزیزامو می بردم و همچنان
اون صدا می اومد، دیگه نزدیکای زمین بودیم که گفتم سارا... یکی گفت اینا چیه میگی؟
سارا کیه؟ یهو دیدم همسرم با چشم گریون بالای سرم وایساده، گفتم کی؟ من گفتم؟! گفت
نه من گفتم! انگار برق سه فاز منو گرفته بود. همینطور هول هول داشت لباساشو می
پوشید که گفتم چیکار داری میکنی؟ کجا می خوای بری؟ گفت دارم میرم خونه مامانم،
شلوارت دوتا شده بی معرفت، خیلی نامردی... من همینطور هاج و واج مونده بودم و تو
چشمای پر از اشکش نگاه می کردم. گفتم خدایا خودت درستش کن... از توی رختخواب بلند
شدمو با نگاهی بغض آلود بهش گفتم عزیزم بخدا دوست دارم، اون فقط یه خواب بود... اونم که می دونست اهل
دروغ و دغل بازی نیستم حرفمو باور کرد و قضیه ختم به خیر شد. از اون روز همیشه حواسم
هست که خودمو توی خواب کنترل کنم و اینقدر رویا پردازی نکنمو به شغلم که نانوایی
بود بسنده کنمو خدارو شکر کنم. دل نوشهایم
![]() سلام به همه دوستان فرصتی پیدا کردم تا دل نوشهایم یا نوشهای دلم یا آنچه که دلم در پیش رو دارد را در اینجا بنویسم. انسان برای رسیدن اهدافش به کمی موافقت به همراه مخالفت احتیاج دارد که کم و کاستی هایش را در راه پر پیچ خم زندگی به کمترین شکل ممکن کاهش دهد. از شما دوستان دعوت می کنم ،بعبارتی منت بر سر بنده بگذارید و در این راه همراه من باشیدو مخالفت هاو موافقت هاتون رو در پست هایی که در آینده در این وبلاگ می گذارم ابراز نمایید. نوش جان The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|